تبليغاتX
نجوا در سکوت




ادای دین

 

 

 

 

 

همیشه ما تازه کارا غصه موضوع یا سوژه برای نوشتن داریم یا اگه هم موضوعی هست نمیدونیم چطوری وازکجا شروع کنیم.یه چیزی تودلم وفکرم هست که زبونم یارای گفتن نداره ومغزم قدرت اندیشیدن بیشترازاین راجع بهش.ولی انقد کلنجار میرم تا راه درستشو پیدا کنم.

بگذریم موضوع بحث عوض میشه.

چندسال پیش کتابهایی از نویسنده لبنانیول اصل  می خوندم ولی عمق بعضی از حرفاشو نفهمیدم تااینکه موند.چندشب پیش دوباره کتابهایی ازاین نویسنده که یکی از دوستان لطف کرده بودن به من امانت داده بودن ومیخوندم، بد نبود.تااینکه به یه زندگی نامه مفصلی راجع به ایشان برخوردم تا آخرش خوندم.من که تا اون موقع فکر میکردم (جبران خلیل) حداقل یه تحصیلات عالیه یا یه مغز متفکر یا یه محقق بزرگ یا......باشه دیدم نه اینطورام نیست.یه آدمی که بیشتر به خاطر دوستان خیلی خوب وخیرخواهی که داشته والبته بعضی ازنوشته هاش معروف شده.ببینید من اصلاٌقصدم نقد یا خدای نکرده بی احترامی به این بزرگ نیست.فقط یه سری نظرات کاملاٌشخصی که با شما دوستان مطرح کردم.

حرف اصلی من اینه که توهمین ایران خودمون افراد برجسته ای داریم که نوشته هاوحرفاوکتابهایی دارند که نه تنها درزمان خودشون بلکه تااین عصر هنوز بوی تازگی مطالبشونو میشه حس کرد.هنوز میشه باخوندن اونا کلی دگرگونی عرفانی،معیشتی وعقلانی و....کرد.به عبارتی نوشته هاشون تاریخ مصرف نداره وبه درد آدمای هردوره وعصری می خوره.

چیزی که  راجع به عرفان و روانشناسی عرفانی این روزا تو بازار کتابهای ما باب شده ازجمله کتابهای کوچیک و توجیبی هست که حاوی سخنانی از بودا وکریشناو گاندی و یه سری بزرگان علم وادب جهانه که به وفور یافت میشه.من اصلاٌمخالف این کتابها و نوشته هاشو، نویسندگانش نیستم وحتی خودم تعدادی ازاونارو خوندمو یه سریهاشم تاٌثیراتی دراموراتم داشته که البته به خاطر باور بالایی که به اون نوشته و گفته داشتم ،دربر داشته.تااینکه یه روزداشتم فکر میکردم که همه این حرفارو خیلی یبش ترازاین بزرگان خودمون از ائمه اطهار(ع)گرفته تا علماوشیوخ وشعرایی چون قائم مقام وابوسعید ابوالخیرومولوناوسعدی و حافظ ...وچقدر زیباترو بلندمرتبه تر وبلیغ ترازاین سخنانی که غریبه ها گفتن.فقط حرفای اونا با درجه بالای عرفان و معنویت گفته شده و حرفای اینا دراثر تجربه هاو باورهاشون بوده و چه بسا گاهی خودشون هم دچار تردیدهایی حتی تو گفته های خودشون میشدن. ولی چون تعداد دفعات نتیجه ای که ازاین باور درست ،براشون محرز میشده زیادتر شده،باعث شده تا براشون مشتبه بشه که بله چنین واقعیتی هست.

براستی چرا شعرهای مولوی، سعدی ،یااصلاٍشعر نه ،گلستان سعدی ،داستانهای تحولات فکری و عرفانی مثلاٌبزرگی چون عطار(که البته قریب به اتفاق میدونیم)یا نصیحتهای کیکاووس به فرزندش یا پندهای مرزبان نامه وحتی احادیث ائمه اطهار(ع) به فارسی و.....به صورت کتابای توجیبی نمیشه که اینطور به وفور یافت  بشه.

من دوست دارم وقتی نویسنده ای لبنانی که سطح کتاباش خیلی هم بالا نیست اینطور عالم گیر میشه چرا کتابهای داستانی باستانی ما که هنوزهم که هنوزه تازگی و لطافت، شیرینی و اثربخشیشو حفظ کرده و تازه تموم نکات برجسته ای که بزرگان دنیا نظراتشون راجع بهش گفتن رو دربر میگیره،چرا در کنار اونا،تو مغازه ها و به تبع اون تودست مردم نباشه یا سرمایه گذاری بشه واین کتابها به زبونای دیگه ترجمه بشه تا ببینن که حرفایی که دارن تازه تازه میزنن چندین سال پیش این حرفارو بزرگان ایرانی زدن.

بهر حال به خاطر تمدن دیرینه علم وادب ومذهبی بودن وفرهنگ چند هزار ساله ایران زمین ،چقدر بجاست که لااقل بابکارگیری صحیح گنجینه های علم وادب وفرهنگ واندیشه های اسلامی ناب وترویج درست اون تو جامعه که رنگ بوی اصلالت ایرانی روبهمراه داره،بتونیم ادای دینی کرده باشیم به این عزیزان ویزرگان.

(قصدم از نوشتن این مطلب نه نقد شخصیت خاصی بود ونه انکار اینکه این قضایا تواین چندساله انجام شده ولی خیلی کمرنگ)


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:48 توسط حانیه |


فراموشی

 

 

 

شاید ازبین این همه نعمتی که خدا به ما آدما داده وکمتر بهش توجه می کنیم نعمت فراموشیه.راستش تاحرف ازفراموشی میشه آدم زیاد نظر مساعدی روش نداره .چون بلافاصله یاد معلومات و خونده های طوطیوار خودش میفته و بعدشم حسرت چیزایی که یه زمان برای حفظ کردنشون وقت و زمان صرف کرده وحالا بعداز گذشت مدتی یا به کلی یادش رفته یا قسمت اعظمش فراموش شده.ولی ازاین مقوله که بگذریم جدای از دلایل و توجیهات علمی که چرا فراموشی صورت میگیره و حالا اون مطالب به قسمت ناخودآگاه ذهنمون رفته و ذلک.

اما خوب که فکرکنیم مفهمیم که واقعاٌچه نعمتیه این فراموشی ولابد میپرسید چطور؟میدونم که برای همتون وقایع خوب وبد؛شیرین و تلخ توطول زندگیتون زیاد اتفاق افتاده.اگر قرار بود بعداز هر واقعه تلخ، فراموشی درکار نباشه مطمئن باشید اگه اون موضوع هم مارو ازپانندازه ماخودمون انقد بهش فکر میکنیم و انقد انگولکش میکنیم تا از پا بیفتیم.

یااگه موضوع قشنگی برامون پیش بیاد  اگه قرار باشه فراموشش نکنیم اون وقت چطور میتونیم فرصت جدیدی به خودمون بدیمو راه رو برای یه شادی جدید باز کنیم.چون با فراموش کردن ولو موقتی اون موضوع شاد ،درواقع خودمونو آماده برای پذیرش یه موضوع شیرین دیگه میکنیم وتازه فاصله زمانی که بین وقایع شیرین زندگی میفته ویا حتی وقایع تلخ وآزار دهنده،زمینه رو برای ملموس شدن بیشتراین شادی فراهم میکنه.

حتی فراموشی درمورد بعضی چیزا آدمو به تفکر محرک وامیدارکننده سوق میده بدون اینکه خودش متوجه باشه.

تاحالا شده شما جلوتر نگران قضیه ای که هنوز اتفاق نیفتاده باشید واز قبل هر ناممکن منفی رو برای خودتون ممکن کنید.ولی بعداز مدتی که حسابی ازنبرد با قضیه ای که نمیدونید آخرش چی میشه خسته شدیدوبرای یه مدت فراموشش میکنید بعد ازگذشت زمانی که به خودتون میاید یهو متوجه میشید اون قضیه چندی پیش اتفاق افتاده و به خیرو خوشی هم تموم شده ،خندتون میگیره میگید ای بابا من که داشتم هلاک میشدم خدارو شکر به خیر گذشت.همین جمله تون میدونید یعنی چی؟

یعنی اینکه وقتی خدا میبینه ما آدما خودمون با دستای خودمون داریم ته این مغزمونو در میاریمو یدم بهش فشار میاریم هی توسرمون میزنیم چرا اینطوری شدو ،این قضیه چی میشهو ووووو

اون وقت خدا یه کاری میکنه تا فراموشش کنی وخودش دست به کار میشه واونو به بهترین شکل برات رقم میزنه یا یه فرصتی میده تا شکل جدیدی ازشادی تجربه کنی،یاحتی اندوه میده تا شادی بزرگتریو بهت هدیه کنه.

درواقع میخواد بگه ای بنده من بیا تمام غم و غصه هاوشادیهاتو رها کن وهمه چیزتو بسپار دست من و خودت بشین و تماشا کن.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:24 توسط حانیه |


شک مکن

 

 

 

راست گفتن آدم ازفردای خودش خبر نداره .

اما این بار فرق میکنه چون عزیزترین دوستت،دوست دیرینت هنوز تو رو نشناخته وحرفایی که ازسرشوخی ومزاح براش کامنت میذاری و جدی میگیره وبعدش میذاره یای نشناختنش.من نیازی به شناسوندنم به کسی نمی بینم چون اونی که باید منو بشناسه شناخته .پس فکر نمیکنم بازدن حرفایی که فقط ربط به عالم دوستیمون داره وفقط برای عوض کردن فضای روحیشه،بخواد این انگ نشناختنشو بهم بزنه.اینو برای همه کسایی میذارم که تا به حال براشون کامنت گذاشتم و اونو به معنی دیگه ای گذاشتن.خدامیدونه حرفایی که ازسر مزاح برای دوستان میذارم فقط برای اینه که اون لحظه با خوندنش خندشون بگیره نه اینکه من قصد جسارت بهشون داشته باشم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه حرفیم تواین سالها بود،ازسرنشناختن، زودتر ازاینا بهت میگفتیم .پس بدون ،یه لحظه هم بهت جور دیگه ای غیرازاینکه توروت باهات بودیم ،راجع بهت فکرنکردیم.

اینو نوشتم برای تنبیه خودم تا بدونید که هیچ وقت راضی به رنجوندنتون نیستم.%%%%%%%%%%%%


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:1 توسط حانیه |


شادی

 

بسیاری از تجارب می توانند حس بی نظیر کامیابی رادرما بر انگیزند؛که ماآن را شادی می نامیم.

فرصتهای زیادی برای رسیدن به شادی بی پایان وجوددارد؛با وجود این گاهی اوقات آن قدر نگران جستجوی سعادت هستیم که موفق به شناخت آن نمی شویم و زمانی که وارد زندگیمان می شود؛لذت آن را احساس نمیکنیم.آرزوی ما برای کشف حالات آرامش و سعادت پایدار ؛توجه مان را به سوی آینده جلب نموده ومارااز موفقیت های کوچکی که می تواند بسیار مسرت بخش باشد؛غافل میسازد.

آموزه هایی هستند که سبب میشوند تا برای تفکر؛درنگ نماییم ودرک عمیق تری نسبت به شادی هایی که اغلب نادیده میگرفتیم؛پیدا نماییم.

آنها به ما میگویند:برای رسیدن به شادی و سعادت؛تنها یک کلید وجودندارد .درواقع باید بیاموزیم تادر برابر شادیهای بی پایان که زندگی برایمان به ارمغان میآورد؛احساس مسرت نماییم.

مهمتراز همه ؛در تمام مراحل زندگی تان شادی رابا دیگران تقسیم نمایید.

رازهای شادی

شادی اشتیاقی رهاست؛که نمی توان مانع آن شد.

(الین استاکان-نویسنده)

شادی قابل تعریف نیست؛بلکه قابلیتی است که در وجود هر انسان نهفته و هدف محسوب نمیشود.

(هرمان هسه)

شادترین انسانها کسی است که به جذابترین موضوعات می اندیشد.

(تیموتی دوایت-پروفسور آمریکایی)

به امید لحظه هایی پراز شادی محض برای شما.

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 21:47 توسط حانیه |


دوست
  

 

سلام عید همگی مبارک.

امروز یکی از قشنگترین روزهای زندگیم بود .چون سه تا از دوستان دیرینه ام که البته با یه غایبی اصلی بعداز دو سال نقل مکان از محله قبلیمون به عیددیدنی و دیدوباز دید اومدن بعداز کلی صفا وخوش وبش کردنها ویادآوری خاطرات گذشته و یه 13بدره خونگی تو حیاط نسبتأ باصفامون بارفتنشون عین بچه ها زدم زیر گریه وبرای یه لحظه آرزوکردم کاش این ثانیه ها از حرکت می افتادو هیچ وقت زمان رفتنشون نمیشد ولی واقعیت زمان حقیقت دیگه ای و میگفت.بعداز رفتنشون یه لحظه فکر کردم جدأاین دیدو بازدیدای عید چه نعمتیه. ناخوداگاه آدمارو به یاد هم میندازه تا لااقل به این بهونه دیدارهارو تازه کنن.من امروز ازته دلم شاد شدم والهی نور به قبر اونی که این سنت حسنه رو گذاشت تا بهونه ای بشه برای شاد کردن دلی و پایان خدای نکرده قهری.زنده باد هر چی دوست بامرام ووفادارو نازی مثل دوستای گل خودم.زنده باد هرکی که امروز به عنوان یه دوست داره این مطلب و میخونه.


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 20:22 توسط حانیه |


پرواز
 

 

 

 

خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ولی نمیشد امروز به لطف خدا میخوام چیزی بنویسم که همتون از خوندنش لذت ببرید ان شاءالله

تا بحال به پرواز فکر کردید؟میدونم که جواب خیلیهاتون آره ست .ولی تا حالا شده یه پرواز واقعی با دستاتون با فکرتون داشته باشید؟موقع پرواز سنگینی هوا رو ،روتنتون حس کنید؟به خاطر سرعتتون تو آسمون باد مانع جلو رفتنتون بشه؟

من میخوام با خوندن این مطلب واقعا" پرواز کنید ووقتی فرود میاید احساس سبکی از پرواز از ذهنتون بیرون نره .امتحان کنید حتما"لذتشو میبرید ودر پایان یه واقعیتی رو براتون فاش می کنم.

اول یه موسیقی لایت زیبا به سلیقه خودتون بذارید بعد روی یه صندلی بنشینید سعی کنید تنها باشید و کسی مزاحمتون نشه.بعد چشماتونو ببندید و شروع به بال زدن توی ذهنتون کنید.واقعا"سعی کنید بال بزنید انقد این کارو کنید تا به ذهنتون اجازه بدید که جسمتونو سبک کنه .نترسید واقعا"سعیتونو کنید .حالا که به پرواز دراومدید سعی کنید برید روی یه درخت و به آسمون نگاه کنید .چقدر دلتون می خواد که کمی بالاتر برید پس مثل یه بچه کبوتر که می خواد برای اولین بار پرواز کنه شهامت به خرج بدید و باز شروع به بال زدن کنید .(چشماتونو بسته نگه دارید )حالا سعی کنید ازروی درخت بپرید اصلا"به افتادن فکر نکنید بال بزنید !!بال بزنید!!

وقتی که بالاتر رفتی یهو می بینی که یه دسته مرغابی دارن میان به سمتت.میخوان بهت خوش آمدگویی کنن. تورو خدا جدی بگیرید.اگه واقعا"بتونیدخودتونو تو این حس و شرایط نگه دارید قول میدم لذت یه پرواز واقعی رو بچشید.

بعدش نوازش باد رو ،روی تننت احساس میکنی وابرهای سفیدو نمناک صورتتو تر میکنن و خورشید مهربون یه دنیا گرما به وجودت میتابونه تا سردتت نشه.مرغابیا پابه پات میان ومراقبن که یه وقت نیفتی.

همین طور که داری پرواز میکنی دل و جرأت پیدا میکنی و به پایینم یه نگاهی می کنی و میبینی که تموم دنیا زیر بال و پرته.از کوچه هاو خیابونا رد میشی به سمت جنگل میری به سمت یه کوه سرسبز و پراز درخت. تواون حوالی یه آبشار می بینی .تصمیم می گیری بری پایین و زیر آبشار قرار بگیری  و تنت و با فشار آبی که داره سرازیر میشه بشویی. همین طور که زیر آبشار داری تنتو میشوری یهو زیر پات و نگاه می کنی و می بینی چقدر چرک و کثیفی داره از تنت و روت کنده میشه و از زیر پات رد میشه. انقد اون زیر می مونی تا حسابی تمیز بشی. وقتی از زیر آبشار میای بیرون چقدر احساس تمیزی و سبکی می کنی.انگاری یه روح تازه یه نفس ملیح تو وجودت دمیدن. دوباره پرواز می کنی و مرغابیا م دنبالت میان .

دیگه دیر شده باید برگردی.میای روی همون شاخه ای که پروازو ازون جا شروع کردی میشینی و ازش پایین میای و کمی راه میری و آروم چشماتو باز می کنی.اگه واقعا"تونسته باشی با این حس پرواز کنی زودم به پرواز در بیای خیلی خوبه.البته بیشتر آدمها تا بخوان با خودشون و یه سری واقعیتها کنار بیان باعث تأخیر در پروازشون میشه ولی سعیتونو بکنین که توذهنتون پرواز کنین.چون حالا می تونم بهتون بگم که اگه بتونید واقعا"تو ذهنتون پرواز کنی یه سری کانالهای انرژی رو که درناحیه پیشونیتون دارین و باز می کنین و این بهتون کمک میکنه و انرژی درونیتونو افزایش میده.

علت این که بعضیها دیر به پرواز در میان اینکه در گیری ومشغله شون زیاده و نمیتونن این مشغله هارو زود رها کنن و خودشونو تو گیرو دار اینجور مسائل نگه می دارن ودیگه اینکه به این باور نرسیدن که میتونن پرواز کنن.فقط اینو بدونین که هر چقدرهم که دیر به پرواز در بیان ولی همین تلاش شما برای پرواز تمرینی برای ذهنتون تا بتونید مسائل آزار دهنده رو زود فراموش کنین وازهمه مهمتر شما تبدیل به یک منبع انرژی ای میشید کهتا حالا بالقوه بوده وشما با ارادتون تبدیل بالفعلش می کنین.

به یه بار امتحانش می ارزه .دفعه دیگه که دست به قلم شدم راههای دیگه تقویت انرژیتونو بهتون میگم . شاد زی.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 10:29 توسط حانیه |


ای کاش

كاشكي خاك حريم حرمت مي بودم

                                     مي خراميدي و من در قدمت مي بودم

بي غم عشق تو صد حيف زعمري كه گذشت

                                    پيش از اين كاش گرفتار غمت مي بودم


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 18:41 توسط حانیه |


عادت

به نام حق

تو زندگي ما آدما گاهي اتفاقاتي ميفته كه كمي باورش يا قبولش سخته.هر كس به نوعي درگيره. درگير احساسات وعواطف،درگير عادتهاي روزمره مثل كارو درس و رفت و آمد و.........

گفتم عادت، واقعا چرا ما عادت مي كنيم؟همه كارامون اينطوريه.حالا كه پاش ميفته ازش جدا شي تازه ميفهمي كه اي دل غافل چقدر سخته دل كندن ازش.ولي دل كندن از چيزايي كه به نوعي با زور تحملش مي كردي باز بهتره و همش خدا خدا ميكني زودتر ازش دور بشي و يه نفس راحت بكشي.ولي پاش كه ميفته مي بيني كه اي بابا اينم سختياي خودشو داره.

بگذريم ،اينو چرا گفتم چون تا چندروز پيش خودم چنين چيزي رو تجربه كردم. ولي چيزي كه خيلي برام عجيب بود واكنش اطرافيانم بودكه انگار تازه فهميده باشن كه كي و يا چي و دارن از دست ميدن ،يا داره از پيششون ميره. خلاصه ما اين اواخر هي دست به دعا براي رهايي ازين وضعيت بوديم بالاخره عينيت پيدا كرد و يه جوراييم برام سوال شد.اينايي كه انقد ادعاي رضايت از بنده رو داشتن چرا همه رو نگه داشتن لحظه آخر بروزش دادن .لحظه اي كه تصميم من براي رفتن قطعي شده بود،لحظه اي كه ديگه همه چيز رنگ و بوي خودشو از دست داده بود.نميدونم شايد يه جور وعده سر خرمن بود چون ازشون زياد ديده بودم يا اين دقايق آخر نوش داروي بعداز مرگ بود،نميدونم؟به هر حال همه چيز براي من تو اين مقطع تموم شد و حالا ميخوام يه استراحت كامل كنم البته اگه درسام بذاره.من اين مورد ناراحت نيستم چون از همون اولش سپردم دست خدا وازش خواستم عاليترينهارو برام و براي همه پيش بياره.فقط دلم ازين ميسوزه كه حقم كسايي خوردن كه اگه جلوي .... مينداختي دلت نمسوخت. يه مشت آدم كم سواد و الٌاف كه بازور يه مشت آدم به اصطلاح سرمايه داراخٌاذ كه فقط ميتونن از قشر ضعيف بدوزن و بزنن تو جيب به اسم سرمايه خودشون.آخ كه چقدر اين حرف خدا تو قرآن دلموسوزوند كه شما ثروتمندا حاضر نيستيد مالي رو كه من بهشون دادم به فقرا بديدن تا اونام از نظر مالي هم سطح شما بشن .ولي منه خدا رو حاضريد تا سطح بتاتون پايين بياريدوبه جاي من بت بپرستيد.واقعا" ما داريم سر خودمونو كلاه ميذاريم يا نعوذبالله سر خدا.

حرفم سر عادت بود .چرا ما عادت به خوبيهارو انقد زود رها ميكنيم ولي به بديهارو قاب ميگيريمو مي ذاريم بهترين جاي دلمون.هر روزم يه دستي روش ميكشيم تا يه وقت گردوغبار روش نشينه.ولي عادت به خوبيارو بغچه مي كنيمو مذاريم تو گنجه يه عالمه هم روش اثاث اضافي ميذاريم چون ميدونيم حالا حالاها سراغش نميريم.اگه دري به تخته اي خوردو يه وقتي هم به شيطون داديم تا اونم يه نفس بكشه شايد يادمون بيفته كه راستي من يه بغچه پر از خوبي دارم بد نيست بيارمو يه هوايي بخوره شايدم به درد كسي خورد و دادم بهش.

آه امشب ازون شبايي كه دارم آتيش مي گيرم.اي خدا كاشكي نظر كرده تو ميشدمو هر چي دلم مي خواست فقط به خودت مي گفتم.چون اون وقت آروم ميشدم ولي چه كنم كه حرفام گاهي بين بندهات درز پيدا مي كنه.

اي خداوندان مال الاعتبارالاعتبار                      اي خداوندان قال اللاعتذارالاعتذار

پيش از اين كاين جان غدرآور فرو ماند ز نطق       پيش ازآن كين چشم عبرت بين فروماند زكار

توبه پيش آريد و نادم ازگنه كاري خويش             چشم گريان جان لرزان رو سوي پروردگار


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 و ساعت 19:7 توسط حانیه |


طعم گندم

هر چي خواستم ننويسم ديدم باز نميشه.تصميم گرفتم يكي از خاطرات ماه رمضون دوران بچگيمو بنويسم.من ازشش هفت سالگي علاقه خاصي به روزه گرفتن داشتم (تورو خدا فكر نكنيد دارم ريا ميكنم يا تعريف از خود.لازمه اشاره كنم)از مامانم ميخواستم كه منوسحر بيدار كنه ولي ازون جايي كه سنم كم بود اينكارو نمي كرد.خدا ميدونه كه امكان نداشت اينا براي سحر بيدار شن و بدون من سحري بخورن ولي من بيدار نشم .اصلا خدا خودش بيدارم مي كرد وانقد مطمئن ميخوابيدم وبه اين اميد كه من فردارو روزه ميگيرم.وقتي سحر خودم بيدار ميشدم مامان بابام ميگفتن كي تو رو بيدار كرد وسعي ميكردن با حرفاشون منو منصرف كنن ،مگه مي شد.حتي خيلي خوب يادمه كه اواخر جنگ بودو هرلحظه آژير خطر مي زدن و حتي موقع سحر بمباران مي كردن و ما مجبور بوديم تو تاريكي سحري بخوريم ويا نيمه كاره ول كنيم بريم يه جا پناه بگيريم .بيچاره مامان بابام بايد مي رفتن خواهراي بزرگترمم بيدار مي كردن تا ببرن پناهگاه و سفره سحري ولو مي موند زمين.ولي با اين حال چه مزه اي ميداد سحري. بالاخره اولين روزه كاملمو گرفتم.بماند كه در طول روز هي مامان ميگفت اگه گرسنته يه چيزي بخور ولي كو گوش شنوا.بعدازظهر كه شد ازاون جايي كه خيلي شيطون و پرجنب و جوش بودم خيلي گرسنم شده بود پيش مامان رفتم و گفتم گرسنم شده. مامان كه ديد تا اون ساعت صبر كردم و روزمو نگه داشتم دلش نيومد منو تحريك به خوردن روزه ام كنه در نتيجه يه حرف خيلي قشنگ بهم زد .اون گفت وقتي ماه رمضون ميشه خدا از همون اولش يه گندم ميزازه زير زبون بندهاش و هر روز یه كوچولو ازاون گندم بدون اينكه خودش بفهمه خورده ميشه تا زياد گرسنش نشه و آخر ماه رمضون كه ميشه چون اون گندم ديگه خيلي كوچولو شده و بنيه آدمام كم شده به خاطر همينه كه آدم زياد ضعف ميكنه.من نميدونم اين حرف مامانم چقدر صحت داره ولي اينو ميدونم كه خودشم كه بچه بوده مادر بزرگش با اينجور حرفا تشويقش ميكرده به صبر و تحمل براي گرسنگي روزش.ولي اين حرفش چنان اثري رو من داشته كه الان بعداز اينهمه سال كه روزه مي گيرمو خيلي گرسنم ميشه ياد اين حرف مامان ميفتمو ديگه گرسنگي يادم ميره.

لذت مي برم ازاين كه خدا چيزي رو از آدمها مي خواد به خاطر خودشون و اون وقت انقد هواشونو داره كه نميذاره زياد اذيت بشن .مگه نه اينكه روزه رو براي سلامتي جسممون واثر بزرگترشو روي روحمون ميذاره،مگه نه اينه كه يه تمرين صبوري.خدايي همتون اينو قبول دارين كه آدما از صبح كه پا ميشن اولين فكري كه راجع به جسمشون دارن اينه كه گرسنگيشو برطرف كنن،ودر طول روزم تا فرصتي گير مياريم ميدوييم تا يه چيزي بذاريم تو دهنمون تا خالي نمونه.همش تا صبونه نخورده فكر ناهاريمو تا اون از گلومون پايين نرفته فكر شاميم. خدايي شده جايي افطار دعوت شيد وطرفم يه آدم متمولي باشه ولي اون فقط با نون و پنيرو سبزي ونه چيز ديگه ونه شام ازتون پذيرايي كنه و اون وقت بدون هيچ چشم داشت شامي و پذيرايي آنچناني سير ازون سفره ساده بخوريدو بعدش نگيد فلاني مارو دعوت كرد و فقط نون پنير سبزي داد.اين چه افطاري بود ديگه .مسخرمون كرده بود.اگه اينطوري نبوديدو خالصانه به خاطر نعمتهاي خوب خوشمزه وساده اون سفره از خدا تشكر كرده باشيد،من بهتون تبريك ميگم. چون شكر نعمت ،نعمتت افزون كند.

حرفم اين بود كه اين شكم شده بلاي جون به خاطرش دزدي مي كنيم. دروغ ميگيم ،حقي رو نا حق مي كنيم تا دوزار ده شي اضافه تر گيرمون بياد بعدشم اون نون پر ازنكبت و ميذاريم سر سفره  و يه دنيا آدم حروم خورو تحويل خدا ميديم.بعدشم ميگيم چرا روزيمون انقد كمه از صبح دارم سگ دو (بلا نسبت شما)ميزنم ولي آخرش باز دستم خاليه.خدايي ما كجاييم.چي ميخوايم ،حرف حسابمون با خدا چيه يا اون حرف حسابش باهامون چيه؟چرا انقد خودمونو درگير چيزايي كرديم كه حتي يه پاپاسيم دستمونو پيش خدا نميگيره كه هيچ يه پس گردنيم بهمون مي زنه.

تا حالا فكر كرديد از تموم چيزاي غيره ضروري خوردنياتون در طول روز،مثل چيپس و پفك و آدامسو لپ لپ و شكلات و ................ فقط يكيشو حذف يا كم كنيد و پولشو ولو خيلي ناچيز بذاريد كنار تا پس انداز بشه بعد اونو دست يكي كه مي دونيد زندگيش سخت ميگذره و حتي به نون شبش محتاجه برسونيد،چه دلي و شاد كرديد،چه لبي رو خندونديد.غير آدماي زمين چه فرشته هايي براتون اون بالا تسبيح گفتن و پيش خدا بهتون غبطه خوردن و ازهمه مهمتر چه لذتي برده خداو چه مباهاتي كرده پيش فرشته هاش كه بابا اينه همون بنده اي كه بهتون گفتم در مقابلش سجده كنيد.تورو خدا بيايد يه بارم كه شده امتحان كنيم و خدا رو تا اين حد خوشحال پيش فرشته هاش ببينيم.يه بارم ما خدارو در ازاي اينهمه خوشي و خوشحالي و خوشبختي كه تمام بناي آفرينشمونه و بعداز به كمال رسيدن اولين ثمرشه،خشنودش كنيم.من اين نوشته رو اول براي خودم (نصيحتهاو گله ها منظورمه) و بعد براي همه كساني كه دلشون براي معبودشون مي تپه،ميذارم و اينو بدونيم كه هر دونه گندمي كه در راه خدا وبراي خدا انفاق كنيم نتيجه اش هفتصد دونه گندمه كه به خودمون بر ميگرده.ان شاءالله.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 8:27 توسط حانیه |


به ياد اول مظلوم روزگار

پيامبر (ص) با تعليم و تربيت قرآني درخت انسانيت را به ثمر رساندو از آن درخت شاه ميوه اي مانند علي (ع) را به بشريت تحويل داد، گر چه در اين مختصر اشاره به فضايل او نمي گنجد،ولي از دائرةالمعارف فضايل ايشان به همين چند سطر بسنده مي كنم.

ايشان كسي كه ، روز در ميدان جنگ از هبتش لرزه بر اندام دلاوران مي افتاد، شب در محراب عبادت مانند مار گزيده به خود مي پيچيد و با چشم گريان مي گفت :اي دنيا !اي دنيا !آيا متعرض من شدي ؟ آيا به من اشتياق پيداكردي؟دور باد!دور باد1غير مرا مغرور كن؛ مرا به تو نيازي نيست من تو را سه طلاقه كردم ...آه !آه! از كمي توشه و دوري راه.

سائلي ازو در خواست كرد ؛ امر كرد هزار درهم به او بدهيد؛ كسي كه به او فرمان داده بود پرسيد كه هزار از طلا يا نقره؟ فرمود :هر دو نزد من دو سنگ است .آنچه براي سائل نفعش بيشتر به او بدهيد.

در كدام ملت شجاعتي تؤام با چنين سخاوتي ديده شده كه در ميدان جنگ در حال محاربه با مشركي بود؛ مشرك گفت : شمشيرت را به من بده .شمشير را به جانب او افكند ؛ مشرك گفت: عجبا !اي پسر ابوطالب ؛ در چنين وقتي شمشير خود را به من ميدهي؟فرمود:تو دست سؤال به من دراز كردي و رد سائل از كرم نيست؛ آن مشرك خود را به زمين افكند و گفت: اين سيره اهل دين است؛قدمش را بوسيد و مسلمان شد.

در روزگار حكومتش شمشيرش را در بازار به فروش گذاشت و فرمود:به خدايي كه جان علي در دست اوست واگر بهاي ازاري مي داشتم اين شمشير را نمي فروختم.

در هر روزي كه مصيبتي به آن حضرت مي رسيد، آن روز هزار ركعت نماز مي خواند و بر شصت مسكين تصدق مي كرد و تا سه روز روزه مي گرفت.

و..........

آري اينها همه قطره اي از فضايل اخلاقي و معنوي آن امام همام است.باشد كه ان شاءالله پيرو خط آن امام بزرگوار باشيم و شفيع ما نزد پروردگار عالم باشند.شهادت آن عالي مقام كه در روز ليلة المبيت در بستر پيامبر خوابيد و جانانه جان خود را تقديم دوست كرد و سربلند ازاين امتحان بيرون آمد و سرانجام آنجا كه زاده شد همانجا رستگار شد را به تمام عالميان و قدوسيان تسليت مي گويم.

 

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 21:39 توسط حانیه |